تبليغاتX
سرایش ثانیه ها

این ترانه رُ میخوام تقدیم ِ ابتِسام کنم

نَفَساشُ دوس دارم راهی ِ ریه هام کنم

من این حسّم رُ یه روزی میخوام امتحان کنم

واسه یک دِیقه میخوام فکر ِ دل ِ حسام کنم


از لبای ماتیکیش هر چی بخوام بگم کمه

من یه فکری اینروزا باید واسه لبام کنم

از موهای فِرفِریش خوشم میاد یه عالمه

نمیدونم که چه فکری برای موهام کنم


چه خجالت میکشم حرف ِ دلم رُ بش بگم

جای تعریف بلدم فقط بهش سلام کنم

هی اس ام اس میدم و بهش میگم دوسش دارم

این بعیده مثِ همّه بشه اونُ خام کنم


از لبای ماتیکیش هر چی بخوام بگم کمه

من یه فکری اینروزا باید واسه لبام کنم

از موهای فِرفِریش خوشم میاد یه عالمه

نمیدونم که چه فکری برای موهام کنم


نوشته شده توسط حسام حسامیان در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 |

با این ترانه های نو
حرفامُ رُک میگم به تو
اگه میخوای ترکم کنی
تو از همین حالا برو

هر روز با یه حرفِ جدید
میشکنی قلب ِ ساده مُ
دوس ندارم فِک بکنی
که من شدم محتاج ِ تو

اگه حسّی به تو دارم
اگه دیگه اختیارم
دست ِ این دل ِ خودم نیست
آخه هیشکی مثِ ما نیست

توی دنیای درندشت
که همه ارزشا از دست
رفته و چیزی نمونده
عشق ِ تو منُ رسونده

به سرودن ِ ترانه
به همین دلسادگی ها
عاشقونه آرزومه
که من و تو باز بشیم ما

25 farvardin
1391
نوشته شده توسط حسام حسامیان در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 |


نجّاری شغل ِ انبیاء حقّه

یه چوب تو دستشون بوده یه ارّه

نافرمونی کار ِ خبیثِ شرّه

ابلیس به ما سجده نکرد یه ذرّه


به سبک ِ لوطی های چال ِ میدون

میخوام یه چیزی رُ بگم براتون

درسته سبکِ این ترانه طنزه

ولی خدائیش نکنین مسخره


تراشکاری شغل ِ امام ِ عصره

اینُ میدونه هر کسی که وصله

به اون خدائی که همه جا هستش

عاشقشه هر کسی توبه کرده


پُر از گناهیم و اینُ میدونیم

تک تک ِ ماها بَروبَکس ِ مسجد

تا ابدم به اون آقا مدیونیم

 از دوریشون دلای ما شکسته

نوشته شده توسط حسام حسامیان در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 |

به من مشکوک نباش عشقم، که من از شک بیزارم
که با این حسّ بی مورد، من از هر کس بیزارم
به من مشکوک نشو من دل، به چشم ِ تو گره دادم
پیش ِ مردمک چشمات، به زانو باز افتادم

به من شک نکن ای ساده
ای از من دور افتاده
خدا رُ قسم و آیه
میدم تو رُ نگه داره

به من بیش از خودم عشقی
که به تو دادمُ دادی
گمونم وقتی برگردی
منُ از دستِ خود دادی

به من مشکوک نشو تا من، بتونم که خودم باشم
بتونم مثل ِ یک آدم، همش دور ِ حوّا باشم
بذار این غصّه و ماتم، بره از کُنج ِ ذات ِ من
همیشه یاد ِ تو هستم، تو هم باش گاهی یاد ِ من


نوشته شده توسط حسام حسامیان در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 |

پونزده سال گذشت ترانه هام اینجوری شد
ترکیب ِ واژه هام اینطوری که میخونی شد
پونزده سال گذشت از سیزده سالگی
چَن روز ِ دیگه... بیستُ هَف سالِگی

دوستت دارم و، تو باید بگی
که نسبت به من، چه حسّی داری
شاید از خودم، بیشتر عاشقی
شاید هم منُ، دوستم نداری

پونزده سال گذشت، ای تو زندگی
مثل ِ باد و برق، تند و تند میری
پونزده سال گذشت، عاقلتر شدم
واسه زندگی، لایقتر شدم

دوستت دارم و، تو باید بگی
که نسبت به من، چه حسّی داری
شاید از خودم، بیشتر عاشقی
شاید هم منُ، دوستم نداری

نوشته شده توسط حسام حسامیان در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 |


عشق یعنی پرواز

پَر زدن تا به نیاز

عشق یعنی بوسه

کشف رؤیای دراز


آه، امروز گذشت

بی ترانه ای دوست

عشق فردا دارد

سخنی با ما باز


میتواند گفتگوی دو بدن عشق باشد

اشتراکِ غم ِ تو با غم ِ من عشق باشد

میتواند یک تبسّم بی درنگ عشق باشد

انتخابِ ایزدِ پاک ز اهرمن عشق باشد


لحظه های گریه، خنده کن با امّید

چه کسی جز عاشق ردّ او را فهمید

دست ِ حق همراهت، راه تو طولانی ست

میرسی تا پایش، خانه ات اینجا نیست


عشق یعنی پرواز

پَر زدن تا به نیاز

عشق یعنی بوسه

کشف رؤیای دراز


آه، امروز گذشت

بی ترانه ای دوست

عشق فردا دارد

سخنی با ما باز

نوشته شده توسط حسام حسامیان در شنبه دوم اردیبهشت 1391 |


مثل یه حسّ زودگذر
اومدی توی زندگیم
خواستی با هر بهونه ای
تکیه کنی به سادگیم

دستامُ سفت گرفتی و
گفتی که عاشقم شدی
امّا من عشقی ندیدم
همش بهم دروغ میگی

چرا با هر بهونه ای 
واسهء تنها نموندنت
باید عشقُ کوچیک کنی
که برای رنج و غمت 
مُسَکّنی پیدا کنی
اسمشُ هم عشق بذاری
 نیازتم که رفع شدش
حتا تو ذهنت نیاریش

خسته ام از نقاب ِ تو
غمم برام یه عبرته
تحمّل با تو بودن
برای من یه عادته

شد بدترین سِناریو
عشق ِ میون ِ من و تو
تنهام بذار عزیزکم
از پیش ِ من فقط برو

چرا با هر بهونه ای 
واسهء تنها نموندنت
باید عشقُ کوچیک کنی
که برای رنج و غمت 
مُسَکّنی پیدا کنی
اسمشُ هم عشق بذاری
 نیازتم که رفع شدش
حتا تو ذهنت نیاریش
نوشته شده توسط حسام حسامیان در جمعه یکم اردیبهشت 1391 |

باور دارم من به بهشت 

به صحّت قشنگ و زشت

به اون خدا که یادشُ 

گذاشت تو قلبِ سرنوشت


باور دارم به صومعه

محراب ِ مسجد و کنشت

به معبد و به خانقاه

هر جا یاد خدا بشه


موقه ی عاشق شدنم، باور دارم به عشق بازی

تا به خدا دست یافتنم، رسیدن به بی نیازی

هر کسی عاشق خداس،میشه با من یه همبازی

تو این دو روز روزگار، کاش نباشیم از خود راضی


باور دارم من به بهار

سود و زیان ِ این دیار

زندگی مثل یه قطار

هر روز و شب میبره بار


هی مسافر میاد میره

هیشکی نمونده برقرار

به جز اون آدمائی که

کاری کنن برای یار


موقه ی عاشق شدنم، باور دارم به عشق بازی

تا به خدا دست یافتنم، رسیدن به بی نیازی

هر کسی عاشق خداس،میشه با من یه همبازی

تو این دو روز روزگار، کاش نباشیم از خود راضی


نوشته شده توسط حسام حسامیان در جمعه یکم اردیبهشت 1391 |

وقتی بارون میباره
تو رُ یادم میاره
به انتظار میشینم
ندارم راه ِ چاره

نه یه بذر ِ محبّت
تو از خودت میکاری
تو یه ذرّه صداقت
توی چشات نداری

واسه ت فرقی نداره
تا وقتی منُ داری
منُ مثل عروسک
 به بازی در میاری

وقتی بارون میباره 
منُ یادت میاره
غم ِ نبودنم رُ 
توی دلت میذاره

میای سراغ من با
دو تا پای پیاده
تا از عروسک باز 
بکنی استفاده

واسه ت فرقی نداره
تا وقتی منُ داری
منُ مثل عروسک
 به بازی در میاری
نوشته شده توسط حسام حسامیان در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 |


یه شب از شبای خِیر و خاطره

دو نگاه آشِنا با حوصله

با هم آمیخته شُدَن چَن ثانیه

بینشون شکسته میشد فاصله


دزدید از من دلمُ بردش کجا

کاش دوباره ای بَنا شه واسه ما

میشِنید نجوای قلبِ پُر صدا

که میگفت سپردمت دَستِ خدا


نمیگم قربونی ِ چشمای ناز ِ اون شدم

نمیگم زندونی ِ یه حسّ بی دووم شدم

ولی باورش چه سخته دل بدم آسون ِ آسون

به همه قشنگیایی که فقط میدیدم از اون


دزدید از من دلمُ بردش کجا

کاش دوباره ای بَنا شه واسه ما

میشِنید نجوای قلبِ پُر صدا

که میگفت سپردمت دَستِ خدا


نوشته شده توسط حسام حسامیان در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 |